دسته بندي علمی – پژوهشی : عناصر تراژدی شاهنامه در داستان‌های جمشید و سیاوش ۹۳- قسمت ۷

جهان را به خوبی من آراستم

چنان است گیتی کجا خواستم

خور و خواب و آرامتان از من است

همان پوشش و کامتان از من است

بزرگی و دیهیم و شاهی مراست

که گوید که جز من کسی پادشاست

(فردوسی، ج ۱، بیت ۶۸ـ۶۶).
جم به راه اهریمن و دیوان ایستاد و گفت که آب را من آفریدم، زمین را من آفریدم، گیاه را من آفریدم، خورشید را من آفریدم، ستاره را من آفریدم، ایدون دروغ گفت که باید این ]باور[ که او ]جهان مادری را[ آفرید (بهار، ۱۳۷۶: ۲۲۳).
مرگ جمشید مرگ یک دوران است، در افسانه‌ها، انسان، بی‌باک‌تر از هر زمان دیگر، خود را به دامان پرخطر حوادث می‌کشاند. در افسانه‌ها تخیل انسان، زمان‌ها را گسترش می‌دهد و از مرز ماه‌ها و سال‌ها می‌گذرد و خود را به سده‌ها می‌کشاند. جمشید که بازتاب عظمت یک دوران پرشکوه تاریخی است، آن‌چنان با غرورها، خودخواهی‌ها و آسمانی شدنی‌ها در پیوند قرار می‌گیرد که گویی این همه را هرگز، سر مرگ نیست، اما هنگامی که مردم، میان خود و او، فاصله می‌بینند، کشش‌‌های انسانی خویشتن را نسبت به او از دست می‌دهند، عاطفه‌ها و امیدها به سردی و کم‌رنگی بدل به شراره‌‌های سوزان خشم و شورش می‌شود. جمشید فراموش کرده بود که بقای او نه هنگام که این زمینیان به هیچ انگاشته شده، سر برمی‌دارند، جمشید چون «بیجان کاه» ربوده می‌شود و به اعماق مرگ و نفرت، سرازیر می‌شود (آویشن، ۱۳۶۹: ۴۰).
تخیل آفرینش‌گر و دور پرواز انسان، شاهنشاهی جمشید را به هفتصد سال، گسترش می‌دهد. اما هنگامی که در عمل حاصل حوادث آن همه سال‌ها را در می‌نگریم، همان اندازه است که عمر طبیعی یک انسان، توان انجام آن‌ها را داشته است. ما هفتصد سال می‌خوانیم و می‌شنویم. اما نه فردوسی را دروغزن می‌پنداریم و نه عمر جمشید را تا این مرز باور می‌کنیم. با این وجود به همان سادگی که از یک عمر دراز و یا یک پادشاهی هفتاد ساله سخن می‌گوییم، از آن شاه هفتصد ساله نیز یاد می‌کنیم. انسان با خاک پیوند دارد. هویت او هنگامی که می‌تواند مورد اعتراف قرار گیرد که در چارچوب تن، در گستره خاک، بتواند دیدنی‌ها را ببیند، شنیدنی‌ها را بشنود و از لذت بردنی‌ها، لذت ببرد. از این‌روست که او، این هویت را به درازا می‌کشاند. دهه‌ها را به سده‌ها، افزایش می‌دهد. انسان می‌خواهد بدین وسیله، هستی خود را گستره خاک، از اعتبار و تداوم بیشتری برخوردار سازد. انسان جاودانگی را عاشق است (آویشن، ۱۳۶۹: ۴۱).
۲ـ۴ـ عناصر تراژدی در داستان جمشید
۲ـ۴ـ۱ـ موضوع
هر تراژدی الزاماً برای اثبات موضوعی طرح‌ریزی شده است و موضوع از عوامل مهم نمایش است. داستان مورد بحث، حول این موضوع می‌چرخد: غرور انسان را به نابودی و فنا می‌کشاند.
۲ـ۴ـ۲ـ طرح
کمی بعد از این‌که با مرگ تهمورث جهان به سوگ نشست، جمشید فرزندش جانشین او شد و بر تخت شاهنشاهی نشست و به رسم پادشاهان تاج شاهی را بر سر نهاد و جهان او را سراسر رهی گشت. او زندگی وحشی‌وار آدمیان را سامان و قراری متمدنانه داد و با فره ایزدی خود را هم شهریار و هم موبد نامید. اولین کار جمشید ساختن وسایل جنگی مانند جوشن و خود و زره و تیغ و بر گستوان بود. سپس به رشتن و تافتن دیبا و خزاز کتان و ابریشم و موی قزه پرداخت. او هرکس را به پیشه‌ای گماشت. گروهی را که آتوریان نام داشت مسؤول تشکیلات دینی و گروه دیگر را که نیساریان بودند مسؤول تشکیلات لشکری و فروزنده لشکر و کشور کرد و گروه دیگر که با رنج معاش خود را تأمین می‌کردند و دیگران را بر ایشان منتی نبود. گروه چهارم اهتوخشان که همان صنعتگران بودند می‌باشد که دیوها را تحت فرمان خود گرفت و به فرمان او دیو خاک و آب را به هم آمیخت و دیوارها برآوردند و ایوان‌‌های بلند و گرمابه‌ها برپا داشتند. جمشید به استخراج معادن و ساختن داروها و عطرها و نیز ایجاد آموزش و پرورش پرداخت. پزشکی و بهداشت را پایه‌گذاری نمود و صنعت کشتی‌سازی و دریانوردی را برپا داشت.
او تختی زیبا و گوهرنشان ساخت که در درخشش و زیبایی به خورشید تابان می‌مانست. جمشید فرمانروا بر آن تخت نشست و جهانیان اطراف او گرد آوردند و بر سر جمشید گوهر افشاندند و روز نشستن جمشید بر آن تخت مرصع نشان را نوروز نام نهادند. در دوره پادشاهی جمشید، مرگ و رنج و سختی معنایی نداشت و دیوان مانند خدمتکاران کمر به خدمت جمشید پادشاه بسته بودند.
پس ناگهان جمشید به تخت باشکوه شاهی خود نگریست و خود را تنها فرمانروا و همه موجودات را تحت فرمان و مطیع امر خود دید، وی به غرور دچار شد و ادعای خدایی کرد و به یزدان ناسپاس شد. در نتیجه فر از او گریخت. هرج و مرج مملکت را فرا گرفت و همه طبقات بر علیه او شوریدند و او را تنها گذاشتند.
فردوسی در این‌جا داستان جمشید را رها می‌کند و به داستان ضحاک می‌پردازد و بعد در نقطه‌ای این‌دو را به هم پیوند می‌زند.
مردی از سرزمین عربستان که در عین شاهی بسیار نیکمرد بود و مرداس نام داشت. او پسری به نام ضحاک داشت که اندک بهره‌ای از مهر نداشت. روزی ابلیس شوم به سان نیک‌خواهی بر ضحاک ظاهر گشت و او را از راه نیک به در برد و جوان به گفتار او گوش فرا داد. او مقابل ابلیس سوگند یاد کرده بود که از او اطاعت کند و از آن‌چه ابلیس با او می‌گوید: با کسی در میان ننهد. ابلیس او را به کشتن پدر تشویق کرد چراکه پادشاهی او تنها برازنده ضحا
ک می‌دانست و به ضحاک گفت که اگر از این سخن و سوگندی که خورده‌ای سر بتابی، سوگند برگردن تو می‌ماند و تو خوار می‌شوی و پدرت ارجمند می‌گردد. پس بدان دلیل ضحاک سر به فرمان ابلیس نهاد و پدر را به قتل رساند و خود بر تخت پادشاهی نشست. پس برای بار دوم ضحاک در هیئت خوالیگری بر ضحاک ظاهر می‌گردد و خود را به او معرفی می‌کند و خورشتخانه را به‌دست می‌گیرد. آن زمان تنوع غذایی نبود و کمتر از کشتنی‌ها خورش می‌ساختند پس ضحاک به شکلی تنوع غذایی ایجاد رد و به ضحاک از انواع گوشت پرندگان و چارپایان خوراند. بدین ترتیب ضحاک از کم خردی دل به مهر ابلیس سپرد و سر سپرده او گشت و بدو گفت هر درخواست داری بگو تا آن را اجابت کنم. پس ابلیس گفت: اگرچه من در مقابل شکوه شاهی تو جایگهی ندارم اما دوست دارم که کتف تو را ببوسم و چشم و روی را بدان بمالم. پس ضحاک خواسته او را اجابت می‌کند. ابلیس ضحاک را می‌بوسد و ناپدید می‌شود و از بوسه‌گاه ابلیس دو مار سیاه می‌روید. ابلیس برای بار سوم در هیئت پزشکی بر ضحاک ظاهر می‌شود و بدو می‌گوید تنها راه حفظ درمان و آرامش این است که به مارها مغز سر مردم (انسان) خورشت دهی. همزمان در ایرام مردم پیمان و پیوند از جمشید گسسته بودند و هر سوی کشور شورش و جنگ و جوش بود. پس ایرانیان که خبر پادشاهی ضحاک را شنیده بودند به نزد او آمدند و از او خواستند که پادشاه ایران گردد و آن‌ها را از دست جمشید دروغزن مغرور نجات دهد. پس ضحاک که مثل هر پادشاه دیگری به فکر گسترش قلمرو شاهی خود بود از این موقعیت استفاده کرد و جمشید هم که بخت خود را کندرو دید و تنها مانده بود و یاریگری نداشت میدان را خالی کرد و تاج و تخت شاهی را به ضحاک سپرد و بدین ترتیب ضحاک ماردوش پادشاه ایران گردید. جمشید از ترس ضحاک به‌مدت صد سال ناپدید شد. و بالاخره در کنار دریای چین در دست ضحاکیان گرفتار شد و ضحاک از او نگذشت و با اره به دو نیم کرد و زمانه او را چنان از صفحه زندگیش محو کرد که کهربا کاه را. و بدین ترتیب زندگی هفتصد ساله جمشید به پایان رسید.
۲ـ۴ـ۳ـ سیرت
در ارتباط با سیرت اشخاص، اولین نکته این است که سیرت‌ها پسندیده باشد. این داستان دارای چهار شخصیت می‌باشد: جمشید، مرداس، ضحاک، ابلیس.
جمشید: نباید وی را در تمام دوره زندگیش دارای سیرتی نیکو دانست؛ چراکه در اواخر عمر، گرفتار کبر می‌گردد و ادعای خدایی می‌نماید. در واقع کبر و غرور، زندگی جمشید را به دو دوره اهورایی و اهریمنی تقسیم می‌کند.
مرداس: چنین می‌نماید که در تمام دوره حیاتش دارای شخصیتی مثبت و سیرتی پسندیده است و حکیم طوس نیز نسبت به سیرت او نظری کاملاً مثبت دارد.
ضحاک و ابلیس: از شخصیت‌های کاملاً اهریمنی این داستان به‌شمار می‌روند.
سیرت اشخاص باید با طبیعت و سرشت آن‌ها مناسبت داشته باشد. در این داستان ضحاک و ابلیس، چنان‌که از سرشت آنان انتظار می‌رود، جز شومی و شرارت پیشه نمی‌کنند. ضحاک فریب ابلیس می‌خورد و به بیراه می‌رود و زندگی اهریمنی‌ای را برای خود برمی‌گزیند. مرداس که دارای طبیعت پاک و نیکویی است، پاکدینی و خداترسی و نیک‌مردی را بر‌می‌گزیند. جمشید نیز چنان‌که اقتضای انسان ظلوم جهول می‌کند، تمام سال‌های نیک سیرتی و اهورایی خود را به ادعایی ناروا می‌فروشد و تا پایان عمر در رسوایی و خفت به سر می‌برد.
سومین نکته مشابهت با اصل که همان شباهت سیرت اشخاص داستان با افراد، در زندگی واقعی است، می‌باشد. با اندکی تأمل درمی‌یابیم که هر کدام از شخصیت‌های این داستان، نمونه‌ای از افراد در دنیای خارج و اطراف ما هستند: جمشیدها، مرداس‌ها، ضحاک‌ها و ابلیس‌ها. انسان با خواندن این داستان‌ها می‌کوشد دنباله‌رو مرداس‌ها باشد و به دام ابلیس‌ها نیفتد و از ضحاک‌ها دوری جوید و از زندگی جمشیدها عبرت بگیرد.
چهارمین نکته ثبات شخصیت افراد داستان است حتی در بی‌ثباتی‌شان.
جمشید چنان‌که اقتضای انسان زمینی است، این ویژگی را داراست. او دو طریقه و روش مختلف را در زندگی برمی‌گزیند، یکی سر به راه دارد و دیگری به بی‌راه. در دوره‌ای مطیع و فرمانبر کیهان خدیو بودن و دوره‌ای دیگر سر به سرکشی و جدال با او برداشتن. این تحول در سیرت و شخصیت برای او عاقبتی جز بدبختی و با اره دو نیم شدن ندارد.
مرداس بر نیک‌مردی و نیک‌کرداری خود تا پایان عمر پابرجا می‌ماند. وی نیک سیرت‌ترین شخصیت داستان است.
ضحاک و ابلیس نیز تا پایان در بد سیرتی خویش می‌مانند.

برای دانلود متن کامل پایان نامه به سایت zusa.ir مراجعه نمایید.