مقاله علمی با منبع : عناصر تراژدی شاهنامه در داستان‌های جمشید و سیاوش ۹۳- قسمت ۱۵

Deep Learning and Machine Artificial Intelligence Concept

(ج ۱، بیت ۱۹۰ـ۱۸۷).
۲ـ۱۲ـ رابطه علت و معلولی
چنان‌که گفتیم در تراژدی، هر حادثه باید در نظامی هماهنگ، ریشه در حادثه قبل داشته باشد. نویسنده باید این نکته را با پایان رعایت نماید و با به پایان تسلسل حوادث رعایت گردد.
فردوسی در این‌جا به این نکته توجه کامل داشته است.
جمشید به خود می‌نگرد و دیو و انس را تحت فرمان خود می‌بیند، پس به خود مغرور می‌گردد و خود را قدرت مطلق جهان می‌پندارد و ادعای خدایی می‌کند. طبقات چهارگانه سر به طغیان برمی‌دارند و از اطلاعات او سر می‌پیچند و او را به شاهی نمی‌پذیرند. پس آنان که آوازه ضحاک پادشاه عربستان را شنیده بودند به نزد ضحاک می‌روند و از او می‌خواهند که پادشاهی ایران را بپذیرد. ضحاک با انگیزه کشورگشایی به ایران حمله می‌کند. جمشید که دیگر یاریگری ندارد، راه فرار را در پیش می‌گیرد. بدین ترتیب ضحاک پادشاه ایران می‌گردد و حکومت شوم هزار ساله اهریمن آغاز می‌گردد. در پایان جمشید که به مدت صد سال دور از چشم ضحاک می‌زیست بالاخره به چنگ آنان می‌افتد و به دست آنان با اره به دو نیم می‌شود.
۲ـ۱۳ـ وحدت سه‌گانه
وحدت عمل: در داستان جمشید وحدت عمل که از نظر ارسطو از عناصر مهم تراژدی است، دقیقاً رعایت شده است.
حوادث در این داستان چنان‌که باید به‌وسیله الزام درونی به هم پیوسته‌اند و هر عملی به‌طرز گریزناپذیری به عمل دیگر منتهی می‌شود ۲۵) P. 1999، Mcnanus). جمشید پس از مرگ پدرش به تخت شاهی می‌نشیند و هفتصد سال با شکوه و شاهی می‌کند. عصر او عصر زندگی متمدنانه بشر است چراکه بسیاری از اختراعات و اکتشافات در این دوره به انجام می‌رسد. جمشید آن‌گاه که به خود می‌نگرد و جهان را تحت سیطره خود می‌بیند، خودبین می‌شود و ادعای خدایی می‌کند. فردوسی داستان را تا بدین‌جا می‌رساند و آن را در اوج رها می‌کند و داستان ضحاک و فریب خوردن او از ابلیس و کشتن پدرش را شروع می‌کند. در داستان ضحاک تمام حوادثی که رخ می‌دهد زنجیره‌وار به هم پیوسته‌اند و هر کدام در نتیجه دیگری به وقوع می‌پیوندد و وحدت عمل در آن به‌طور کامل رعایت شده است. این یکی از شگرد‌های داستان‌نویسی و درام‌پردازی است که دانای طوس در هزار سال آن را در اثر جاودانه خود به کار بسته تا انسجامی در خور به رویدادی داستان دهد. در داستان جمشید با تضاد و تعارض دو نیروی ستیزنده و اهورایی و اهریمنی چه در بطن و چه در رویه داستان روبرو هستیم. اهریمن جمشید درونی است و او را از درون فاسد می‌گرداند. اهریمن ضحاک را نیز که شدیداً استعداد جنایت دارد فریب می‌دهد و به قتل پدر می‌گمارد و بعداً نیز در هیئت «خوالیگر» با خوراندن غذا‌های گوشتی به او، او را آماده جنایت بعدی می‌کند و بالاخره از او یک جنایتکار تمام عیار می‌سازد. در واقع ضحاک با خوردن مرحله به مرحله گوشت انواع جانداران آماده می‌گردد تا در آینده‌ای نه چندان دور از مغز انسان به‌عنوان کامل‌ترین موجود تغذیه نماید.
به هیئت‌‌های گوناگون درآمدن ابلیس (مرد نیک‌خواه، خوالیگر پزشک) نیز از ترفند‌های زیبای داستان‌پردازیی است که هم به‌لحاظ محتوایی نشان می‌دهد که ابلیس می‌تواند در هر لباس و هیئتی درآید و هم به‌لحاظ نمایشی از جذابیت زیادی برخوردار است (ابروان، ۱۳۷۳: ۱۰۱).
بوسه جادویی ابلیس بر کتف ضحاک هم به‌خوبی ارتباط ابلیس را با مارها نشان می‌دهد، مارها به شکلی نمایشی نشانگر خوی اهریمنی و اژدهامنش ضحاک هستند و در واقع بخشی از وجود خود او نیز بدین شکل مجسم گشته‌اند.

ببوسید و شد در جهان ناپدید کس اندر جهان این شگفتی ندید

(ج ۱، بیت ۱۵۳).
ناپدید شدن ابلیس شکلی رمزی به داستان داده است و ماوراء طبیعی بودن خوالیگر که در واقع خود ابلیس است را نشان می‌دهد به‌لحاظ نمایش نیز به‌وجود خوالیگر (ابلیس) به‌عنوان یک شخصیت دیگر نیازی نیست او می‌بایست در این‌جا بدون هیچ تقلیدی از صحنه داستان حذف شود تا بعداً در هیئتی دیگر (پزشک) ظاهر شود.
گابریل گرسیا مارکز داستان‌نویس بلندآوازه معاصر و یکه‌تاز عرصه سبک ادبی موسوم به رئالیسم جادویی در رمان زیبایی «صد سال تنهایی» وقتی به‌وجود یکی از شخصیت‌هایش در داستان دیگر نیازی نمی‌بیند او را با ملحفه پرواز می‌دهد و از صحنه خارج می‌کند. این صحنه بارها و بارها تحسین منتقدان را برانگیخته و آن را نشان بی‌تکلف بودن کار مارکز دانسته‌اند. در این داستان نیز می‌بینیم چگونه فردوسی در هزار سال پیش از این چنین راحت از این شگرد استفاده کرده است. بعد از روییدن مارها بر شانه ضحاک تجویزی که اهریمن برای او می‌کند از وجه نمادین بسیار قوی برخوردار است.

این مطلب را هم بخوانید :
دسترسي به منابع مقالات : عناصر تراژدی شاهنامه در داستان‌های جمشید و سیاوش ۹۳- قسمت ۳۳

منبع فایل کامل این پایان نامه این سایت pipaf.ir است

بجز مغز مردم مده‌شان خورش مگر خود بمیرند ازین پرورش

(ج ۱، بیت ۱۶۲).
نمادگرایی نهفته در بطن ماجرا آن است که حاکم مستبد برای حکومت هزار ساله خود نیاز به یک چیز دارد و آن‌هم تغذیه‌بخش اژدهایی وجودش است از مغز انسان، آن‌هم مغز جوانان و با توجه به این‌که نسل جوان در هر جامعه قشر انقلابی و متحول آن جامعه است در داستان این مفهوم به‌خوبی متبلور شده است که ضحاک با «فکر» مبارزه می‌کند. آن هم اندیشه‌‌های بلند پروازانه جوانان.
پس ایرانیان که از جمشید به تنگ آمده بودند به‌دنبال ضحاک آمدند و از او خواستند که بر تخت پادشاهی ای
ران بنشیند و آنان را از جمشید خلاصی دهد، پس ضحاک نیز به ایران حمله کرد و جمشید که تاب مقاومت را نداشت، راه گریز را در پیش گرفت و بدین ترتیب ضحاک بدون کمترین زحمت پادشاه ایران زمین شد و حکومت را از جمشید ستاند. جمشید هم به‌مدت صد سال پنهان از چشم مأموران ضحاک زندگی کرد اما بالاخره در چنگ آنان گرفتار آمد. چنان‌که دیدیم عنصر وحدت عمل در تراژدی جمشید به‌طور کامل رعایت شده است و بدین ترتیب حکیم طول داستان را با انسجامی بالا به رشته نظم کشیده است.
۲ـ۱۳ـ۱ـ وحدت زمان و وحدت مکان
در این داستان چنان‌که ویژگی حماسه و اسطوره می‌باشد، عنصر وحدت زمان و مکان رعایت نشده است. این در حالی است که در تراژدی طول زمان واقعه نمایش از یک دور گردش آفتاب بیشتر نیست.
ارسطو در رساله بوطیقای خود به وحدت مکان اشاره نکرده است. اما یونانیان در تراژدی‌های خود این مسأله را رعایت می‌کردند و در تراژدی‌هایشان مکان غالباً درگاه کاخ بود و تمام اتفاقات در آن‌جا روی می‌داد و سایر وقایع خارج آن‌جا توسط پیکی برای تماشاگر روایت می‌شد. در این داستان قلمرو حکومت جمشید فلات ایران و ضحاک عربستان است که این نمی‌تواند از ویژگی‌‌های تراژدی باشد چراکه در تراژدی تا این حد گستردگی مکان وجود ندارد. زمان و مکان در شاهنامه در بسیاری موارد مفهومی ترکیبی دارند و دو مفهوم مجزا از هم نیستند. انگار اصولاً در ذهن انسان‌‌های باستان زمان این بعد چهارم ماده را در مکان سه بعدی تنیده‌اند و مفهوم جایگاهی (Time Place) را که از سوی اینشتاین در سده‌ای که در آنیم کشف شده است، پیشینیان به شهود دریافته‌اند. در زبان فارسی واژه‌گاه هم به‌معنی زمان است و هم مفهوم مکان را افاده می‌کند. پیدا است این اشتراک در لفظ زاییده پیوند معنایی این‌دو مفهوم در ذهن ایرانیان باستان بوده است. در زبان عربی نیز می‌بینیم که اسم مکان و اسم زمان صیغه‌ای مشترک دارند. مغرب هم هنگام فرونشستن خورشید و هم جای تحقق این پدیدار است. پژوهش در همه زبان‌های کهن وجود پیوند میان مفاهیم زمان و مکان در ذهن مردمان باستان را به اثبات خواهند رساند. این پیوند از آن‌جا میان این‌دو مفهوم در ذهن پدید آمده است که ظاهراً زمان از تغییر مکان خورشید در آسمان حاصل می‌آمده است و خود به خود مفهوم زمان بی‌وجود مکان ممکن نبوده است. از سوی دیگر زمان متر مکان بوده است فی‌المثل راه‌ها را با زمانی که در نوشتنشان طلب می‌کرده است، می‌سنجیده‌اند. امروز هم عقربه‌‌های ساعت تغییر زمان را با تغییر مکان خویش به نمایش درمی‌آورند (سرامی، ۱۳۷۳: ۸۸۵). در شاهنامه که حماسه است آن هم حماسه‌ای برآمیخته از اسطوره و افسانه و تاریخ، زمان و مکان دو مفهوم رنگ باخته و درهم تنیده‌اند و آن‌گونه که اجزاء دیگر داستان، نقش‌آفرین نمی‌نمایند میان زمان‌ها و مکان‌‌های وقوع داستان‌ها هیچ تفاوت اساسی وجود ندارد (سرامی، ۱۳۷۳: ۸۸۶).