می 11, 2021

بررسی و مقایسه اسکندر نامه نظامی گنجوی و آیین اسکندری عبدی ب- قسمت ۲۰

به یک تاجـــــور تخت باشد بلند چو افزون بود مـــلک یابد گـزند
یکی تـــــــاجور بهتر از صد بود کـه باران چو بـسیار شد بد بـود
(نظامی گنجوی، ۱۳۸۸: ۱۳۵)
« نظامی درباره ی اسکندر نظری خوش دارد و رسالتی هم برای او قائل است و آن برکندن کیش آتش پرستی و ویران کردن آتشکده ها و کشتن مغان است . در تواریخ هم آمده است که او اوستا را که بر دوازده هزار پوست گاو نوشته شده بود به آتش بسوخت .»
(همان ، پیشگفتار )
اسکندر با تعصّب خاصّی دستور می دهد که دیگر نباید کسی به راه و رسوم زرتشتیان مراسم و مناسک دینی خود را به جای آورد و برای تکمیل این جهاد دینی ضمن ویرانی عبادتگاه‌های ایرانیان همه‌ی نسخ اوستا را نیز طعمه‌ی حریق و آتش می کند و نیرنگ های اوستا را می سوزاند:
چنان داد فـــــرمان شه نیک رای که رسم مغان کس نیارد به جای
همه نقش نیرنگ هـــــا پاره کرد مغان را ز میـخــانه آواره کــــرد
جهان را ز دین های آلـوده شست نگهداشت بر خلق دیــن درســت
بــــه ایران زمین از چنان پشتیی نماند آتش هیــــــچ زردشــتیی
دگــر زآن مجوسان گنجینه سنج بــه آتشکده کــس نیاکند گــنج
همــــان نازنینان گلنار چـــــهر ز گــلزار آتش بــــــریدند مــهر
چو شاه از جهان رسـم آتش زدود بـــــرآورد ز آتـش پرستنده دود
(همان:۱۳۵)
«اسکندر حتّی در زمانی که دیگر در تن رنجورش رمقی نمانده بود و پیک اجل در آخرین لحظه‌های عمربه گردش می چرخید ، با یادآوری افتخارات خود در مدّت عمر ، یکی از کارهای درخشان خود را فروشستن رسم و کیش زرتشتی از جهان بر می شمارد ، غافل از اینکه اگر چه او سر در نقاب خاک می کشد اما رسم و دین زرتشتی پس از او نه تنها نمرد بلکه در گستره‌ای فراتر از روزگار پیشین هم در زمان اشکانیان و هم در زمان ساسانیان در ایران باستان گسترشی شگفت یافت .»
(اومستد ، ۱۳۷۵ : ۷۱۱)
ز قــــــــــنّوج تا قــلزم و قیروان چــو میغی روان بود تیغم روان
چو مرگ آمد آن تیغ زنجیر شـــد نــــــه زنجیر دام گلوگیر شد
نبشتم بسی کوه و دریــا و دشــت کز آنسان کسی در نداند نبشت
بــــــه دارای دولـت سرافـراختم ز دارا بـــــه دولـت سرانداختم
زدم گـــــــــردن فـــور قتّال را گــرفتم به چین جای چیپال را
فرو شستم از ملک رسم مجوس بــرآوردم آتـــش ز دریای روس
(نظامی گنجوی، ۱۳۸۸: ۱۳۰)
۵-۱۵٫ به زن گرفتن اسکندر روشنک دختر دارا را
چگونگی عروسی و ازدواج روشنک با اسکندر چنان که پدرش از اسکندر درخواست کرده بود به طور کلّی در آیین اسکندری نیامده است . نظامی ضمن به نظم کشیدن چگونگی اعدام وزیران خائن دارا توسّط اسکندر ، می گویدشاه جوان روشنک را به روم می فرستد و سپس او را به نکاح خود در می آورد:
سبک مــــادر مهربان دستبرد گرامی صدف را بــــه دریا سپرد
که از تخم شاهان و گردنکشان همین یک سهی سرو مانده نشان
نگویم گـــــرامی‌ترین گوهری سپردم به نامـــــی‌ترین شوهری
پدر کشته‌ای بــی پدر مانده‌ای یتیمی ولایت بـــــــرافشانده‌ای
سپردم بـــــه زنهار اسکندری تـــــــو دانی و فردا و آن داوری
پذیرفت شاهنشه از مـــادرش نهاد افسر همسری بـــــر سرش
(همان:۱۴۰)
۵-۱۶٫ به پادشاهی نشستن اسکندر در استخر فارس
به گزارش نظامی آنچنان که خود او نیز می گوید که این گزارش را از دیگر منابع متقن ذکر می کند، اسکندر پس از فتح ایران و تثبیت قدرت خود در ری و اصفهان، راهی استخرفارس می گردد و در آنجا تاجگذاری می کند . « البتّه او برای این که در نگاه ایرانیان خود را جانشین موجّه هخامنشیان ایران نشان دهد ، قبلاً با روشنک دختر داریوش سوّم ازدواج می کند تا از این رهگذر نیز مقبولیّت قانونی اکتساب کند و خود را نه به عنوان یک فاتح بلکه به عنوان یک جانشین در ایران معرّفی کند .»
(بورگل، ۱۳۸۲ ، ۸۱)
گــــزارنده ی سرگذشت نخست به اندیشه ی نغز و رای درسـت
چنین داد مژده که چون شهریار به ملک سپاهان برآراســت کـار
ز پیـــروزی چــرخ پیروزه رنگ نبودش بسی در صفاهان درنــگ
به اصطخر شد تاج بــر سر نهاد به جــــــای کیومرث و کیـقباد
(نظامی گنجوی ، ۱۳۸۸: ۱۴۰)
عبدی بیگ شیرازی درآیین اسکندری بنا به شیوه‌ی مألوف خود این داستان را فقط در یک بیت و به طور موجز وکوتاه بیان کرده و می گوید:
از آنجا به امداد بخت بلند در اصطخر طرح عمارت فکند
(عبدی بیگ شیرازی ، ۱۹۷۷م : ۳۷)
نظامی در ادامه‌ی گزارش برتخت نشینی اسکندر در استخر ، شرحی طولانی در باره‌ی وعده و وعیدهای اسکندر مبنی بر ظلم ستیزی نسبت به ارکان مملکت و رعایا و اقشار مختلف مردم و مهر ورزی نسبت به همه‌ی آنان ارائه می دهد :
ز خلق ار چــــــه آزار بینم بسی نخواهم که آزارد از مـن کسی
ده و دوده را بـــــرگرفتم خــراج نه ساو از ولایت ستانم نـه باج
اگر گنجی آرم ز دنیا بــه دســـت مهیّا کنم قسمت هر که هست
دهــم هــر کسی را ز دولـت کلید کنم پایه ی کار هـر کس پدید
هنـرمند را سر بـــــــــرآرم بلند کشم پای دیــــوانه را زیر بند
بپــیچم ســر از رایگان خــوارگان مــــــگر بیـزبانان و بیچارگان
(نظامی گنجوی، ۱۳۸۸: ۱۵۵)
۵-۱۷٫ بازگشت ارسطو به یونان و غارت میراث معنوی ایرانیان
نظامی هرگز ذکری از آتش زدن تخت جمشید و غارت میراث شاهنشاهی هخامنشی و چپاول میراث معنوی و مادّی ایران به میان نمی آورد. نظامی در خصوص برگشتن ارسطو وبردن روشنک به یونان و نصایحی که به اسکندر می کند ،و همچنین بردن همه‌ی کتاب ها و اسناد فرهنگی ایران توسّط او تا آیینه‌ی عدالت محور اسکندر بیشتر بدرخشدچنین می گوید:
جهان دار فـرمــــود کـآید وزیر بـه رفتـن نشست از بــر بارگیر
کتب خانه ی پارسی هر چه بود اشارت چنان شد که آرنــد زود
سخن های سربسته از هــر دری ز هـر حکمتی ساخته دفــتری
بـه یونان فرستاد با تــــرجمان نبــشت از زبانـی به دیگر زبان
چو دستور آمد به دســـتور شاه که گیرد دو اسبه سوی روم راه
بـــــرد روشنک را بـــرآراسـته همان دفتر و گــوهر و خواسته
بـــه فرمان شه جای بـگذاشتند به یـونان زمین راه بـــرداشتند
(همان:۱۵۹)
گویا علّت اصلی فرستادن ارسطو و روشنک به روم عدم اطمینانی بوده است که او به مردم سرزمین خود داشته است . « او از این موضوع می ترسیده که سرگرمی او در سرزمین های دور و غفلتش باعث گردد سرزمین پدری از چنگش خارج گردد.بنابراین ، بافرستادن روشنک و ارسطو سعی در حفظ موقعیّت خود در آن جا داشته است .»
(صفوی، ۱۳۶۴ : ۱۱۰)
جهان دار اگر چه دل شیر داشت جهان جمله در زیر شمشیر داشت
نبود اعتمادش بر آن مرز وبـــوم که هست ایمن آباد رومی بـه روم
شبی کآسمان طــالعی داد چست کـــزآن طالع آید ضمیری درست
فرستاد و دســـتور خود را بخواند سخن های پوشیده بـــــا او براند

 

برای

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *