پژوهش در خصوص تأثیر طلاق و اختلافات زناشویی بر سازگاری کودکان     

                

     آسانی یداله(1381-1382)با بررسی رابطه ویژگی‌های شخصیتی و پیشرفت تحصیلی در نوجوانان 14-18ساله و والدین آنها در دو گروه در معرض طلاق و عادی به این نتیجه رسید که بین برون‌گرایی، روان رنجور گرایی، روان پریش خویی با پیشرفت تحصیلی در نوجوانان خانواده‌های در معرض طلاق رابطه وجود ندارد

    شکر اللهی اصغر(1375)با بررسی عوارض جانبی طلاق روی فرزندان مطلقین (دختر و پسر) شهر خرم آباد به این نتیجه رسید که شیوع اختلالات هیجانی در میان کودکان خانواده های مطلقه در حد معنی داری بیشتر از کودکان خانواده های عادی است. همچنین اختلالات هیجانی در پسران و دختران مطلقه تفاوت معنی دار نداشته اند بنابر این باید گفت طلاق سبب به وجود آمدن اختلالات رفتاری هیجانی در کودکان این خانواده ها می گردد. در پایان پیشنهاد شده است که برای کاهش تأثیرات آسیب زای طلاق حمایت های اجتماعی، آموزشها و دادن آگاهیها در مورد شیوه های روانی تربیتی ناسالم خانوادگی گسترش داد.

پایبندان  (1389)با وضعیت اجتماعی-اقتصادی به این نتیجه رسید که سلامت روان دخترهای خانوادههای طلاق پایینتر از خانوادههای عادی بود. همچنین، در خرده مقیاسهای سلامت روان نیز اضطراب و افسردگی دخترهای خانوادههای طلاق بالاتر از دخترهای خانوادههای عادی بود. کارکرد اجتماعی دخترهای خانوادههای طلاق پایینتر از خانوادههای عادی بود، ولی علایم جسمانی و خشم و پرخاشگری و عصبانیت دخترهای خانوادههای طلاق بالاتر از دختران خانوادههای عادی نبود.

توافق والدین در رشد و تکامل کودک تاثیر زیادی دارد. کودکانی که در خانواده آرام و سازگار زندگی می کنند اختلال های رفتاری و نابهنجاری در آنها به مراتب کمتر از کودکانی است که در خانواده های پرتنش به سر می برند. پیش از جدایی کامل پدر و مادر میزان اختلاف ها در درون خانواده به اوج خود می رسد. در خانواده هایی که اختلاف رفتاری در میان والدین شدید می شود میزان بزهکاری کودکان افزایش می یابد. در واقع به نظر می رسد که گسستگی، عدم توافق، مرافعه و پرخاشگری در این          خانواده ها بیشتر از خانواده های کودکان مضطرب و گوشه گیر است (ایزابلا[1]، 2001).

افسردگی اختلال بسیار رایج در کودکان خانواده های طلاق است. شیوع افسردگی در این کودکان در مقایسه با کودکان عادی بیشتر است. پورشهسواری (1382) طی پژوهشی با عنوان ساختار خانوادگی و افسردگی با استفاده از دو گروه کودک (گروه تک والدی و گروه دارای هر دو والد) نشان داد که کودکانی که والدین آنها از هم جدا شده بودند بیشتر از گروه دارای هر دو والد دچار افسردگی شده بودند. کندلر[2] و همکاران (1992) طی پژوهشی با افرادی که نمره افسردگی بالا کسب کرده بودند مصاحبه و تاریخچه آنها را با افراد سالم مقایسه کردند نتایج نشان داد که بین افسردگی و تاریخچه افرادی که والدین آنها از هم جدا شده بودند رابطه معناداری وجود داشت. به طور کلی کودکان طلاق از نظر کنش های اجتماعی در مقایسه با کودکان عادی، مشکل دارند. این کودکان حس سازگاری کمی دارند و بیشتر مستعد بیماری روانی و مشکل روانی هستند.

یکی از راههای عمده ای که ناسازگاری والدین با یکدیگر می تواند تاثیرات منفی روی کودک بگذارد، ارتباط ناکافی آنان با کودک است. با وجود این جدایی و ارتباط ناکافی الزاما موجب اختلال در رفتار نخواهد شد. رویدادهای خوشایند در محیط منزل، یا حضور گرم پدر یا مادر در خانه می تواند از پیامدهای منفی ناسازگاری بکاهد (نلسون و ایزرئیل[3]، 2000). این مساله ضعف مهارتهای اجتماعی را برای کودک به همراه می آورد.

پورشهسواری (1379) در پژوهشی که در مورد بررسی تاثیرات روان شناختی طلاق بر کودکان انجام داد، مشخص کرد که کودکان طلاق به طور مشخص در 4 سطح اضطراب، افسردگی، مشکل های رفتاری و مهارتهای مقابله ای ضعیف تر از کودکان عادی هستند. افسردگی شایع ترین پاسخ والدین جدا شده به طلاق است. ممکن است والدین به غیر از افسردگی دچار مشکل های دیگر نیز باشند و به شکل پیوسته مشکل آنها بر روی کودکان تاثیر بگذارد به نسبت 2 تا 3 برابر بیشتر در معرض خطر ابتلای به افسردگی هستند. این کودکان نه تنها در معرض خطر اختلال های افسردگی اند بلکه از نظر علت شناسی بالینی افسردگی نیز دچار رفتار پرخاشگرانه، اضطراب، علایم رفتاری و جسمانی، اختلال تمرکز و توجه، خلق و خوی مشکل آفرینی، دلبستگی نامطمئن، احساس های متغیر و بی ثباتی هیجانی و در نهایت بی لیاقتی اجتماعی اند (نقل از سالاری، 1373).

مطلب مشابه :  علائم بارداری ؛ 24 علائم حیاتی برای آگاهی سریع از آن

تاثیراتی که طلاق بر روی شرایط تربیتی کودکان دارد، موجب بالا رفتن آمار و ارقام اختلال ها           می شود. در هنگام یا بعد از جدایی والدین میزان شیوع مشکل های رفتاری و روانی در کودکان بالا          می رود. معمولا جدایی پدر و مادر، کودک را با بد سرپرستی یا بی سرپرستی مواجه می سازد. سرپرستی بد و بی سرپرستی در کودکان طلاق بسیار بیشتر از کودکان عادی است. طی پژوهشی که گارلند و همکاران (2012) انجام دادند، از بین پنج حوزه مراقبت از کودکان بی سرپرست که شامل مرکز سوء مصرف الکل و مواد مخدر، رفاه کودکان، دادگاه نوجوانان،  سلامت روان و مدارس عمومی برای کودکانی که پریشانی هیجانی شدید دارند در ساندیگو و کالیفرنیا به این نتایج دست یافتند که 54 درصد از کودکان 6 ساله و بالاتر گرفتار یکی از اختلال های رفتاری هستند. از این میزان به ترتیب بیشترین مبتلایان (50درصد) دچار اختلال رفتار ایذایی و اختلال بیش فعالی همراه با نقص توجه، 10درصد اختلال اضطراب و 7 درصد اختلال خلقی بوده اند.

مصلحی (1379) در پژوهشی نشان داد که، علی رغم عدم وجود تفاوت بین میانگین مقیاس های پرسشنامه MMPI بین دو گروه دختران بی سرپرست نسبت به دختران عادی در مقیاس هایی که آشفتگی فکری افسردگی ناسازگاری های اجتماعی، سوء ظن و بدبینی، گوشه گیری، افکار عجیب و غریب و احساس عدم امنیت را اندازه گیری می کند نمره های بالایی آوردند. همچنین تفسیر تعدادی از نیمرخ های روانی دختران بی سرپرست نشان می دهد که آنان احتمالا دچار اختلال های روانی از جمله اختلال شخصیت اختلال رفتاری است.

افسردگی ممکن است در اعتماد به نفس کودکان نیز تاثیر منفی داشته باشد. طی پژوهشی رابطه بین افسردگی و عزت نفس در دانش آموزان فاقد و واجد پدر بررسی شد که در آن 167 دانش آموزان فاقد پدر شهرستان رودبار به عنوان گروه آزمایش و 166 دانش آموز واجد پدر از همان شهر به عنوان گروه گواه مورد مقایسه قرار گرفتند. نتایج نشان داد میزان افسردگی در دانش آموزان فاقد پدر کمتر از دانش آموزان واجد پدر است. بین عزت نفس و افسردگی همبستگی معکوس وجود دارد.

کودکان از فقدان پدر رنج می برند و احساسات و عواطف ناخوشایند خود را به وسیله واکنش های نابهنجار مانند افسردگی، پرخاشگری، واپس روی… نشان می دهند (آقابخشی، 1379). به نظر می رسد که جدایی والدین احتمال افسردگی را در فرزندان بالا می برد که این احتمال بیشتر از هر حادثه ناراحت کننده دیگری است. گولدن (1990) در پژوهش خود مقیاس عزت نقس روزنبرگ و پرسشنامه افسردگی بک را روی دانش آموزان نوجوان که دچار حادثه شده بودند و دانش آموزانی که دچار بحران نشده بودند مورد ارزیابی قرار داد. دانش آموزانی که در مقیاس افسردگی بک نمره بالایی آورده بودند، در مقیاس عزت نفس روزنبرگ نمره های کمتری آوردند، ولی هیچ گونه تفاوت معناداری در افسردگی و عزت نفس دانش آموزانی که در زندگی دچار بحران شده بودند و گروه گواه به دست نیامد.

اغلب تحقیقات روی کودکان طلاق در دهه 1970 آغاز شده است. کلی و والرشتاین[4] اولین پیشگامان این حیطه از طلاق به عنوان عاملی بالقوه در مشکلات تحولی کودکان یاد کرده اند. از جمله این تاثیرات در کودکان پیش دبستانی می توان از کاهش در عملکرد مدرسه مشکلات سازشی مزمن مانند افسردگی و عزت نفس پایین و مشکلات تعاملی با همسالان به ویژه در کلاس های بالاتر، نام برد.این نکات در پژوهش های متعدد تایید شده اند.

بسیاری از پژوهشهای سال 1990 به این نتیجه رسیدند که کودکان طلاق در متغیرهایی چون پیشرفت تحصیلی، سلوک، سازگاری و روانشناختی خود پنداره و توانش اجتماعی، نمره های پایین تری از سایر کودکان گرفته اند. بر اساس دستاوردهای پژوهشی فرای و شر(1984) کودکان خانواده های تک والدی در مقایسه با خانواده های عادی (از نظر وجود والدین) عزت نفس پایین تری دارند در به تاخیر انداختن ارضای نیازها تحمل کمتری دارند مهارت های مقابله اجتماعی آنها پایین تر است و فراوانی رخداد حالات عصبی، پرخاشگری و خودکشی در احساس ضرورت آنها بالاتر است. تاکمن[5] و همکاران (1991) بیان کرده اند که کودکان بازمانده از طلاق اغلب رفتارهای پرخاشگرانه و ضد اجتماعی نشان می دهند. شب ادراری، خشم افراطی و فقدان اطاعت و حرف شنوی، بیشتر در کودکان بازمانده از جدایی و طلاق دیده می شود تا در کودکی که یکی از والدین را در اثر مرگ از دست داده است. در ایران هم ناظمی زاده (1385) تحقیقی تحت عنوان «بررسی مقایسه ای میزان مشکلات رفتاری نوجوانی که در اشکال مختلف خانواده های (طلاق، ازدواج مجدد، فوت، اعتیاد و عادی» انجام داده است که بر اساس نتایج به دست آمده نوجوانان خانواده های طلاق و ازدواج مجدد کرده میزان بیشتری از اضطراب، پرخاشگری و مشکلات اجتماعی را نسبت به نوجوانان خانواده های عادی تجربه می کنند. هم چنین نتایج پژوهش اشنایر (1988) تحت عنوان «مقایسه ویژگیهای کودکانی که با پدر خود زندگی می کنند و کودکانی که با مادر خود زندگی می کنند» نشان داد، بین فهرست رفتاری کودکان هر دو گروه که شامل پرخاشگری و سلوک نیز بود تفاوت معناداری وجود نداشت.

مطلب مشابه :  اهداف کلی و اهداف جزئی به تفکیک دروس کتاب علوم تجربی پایه دوم راهنمایی

در تحقیق افشاری منفرد (1379) که بر روی 175 نوجوان (95 دختر و 80 پسر) خانواده های متقاضی طلاق یا طلاق گرفته که در سنین 14 تا 16 ساله انجام گرفت نتایج نشان داد که طلاق و از هم گسیختگی خانواده با ایجاد حالات روانشناختی نظیر افسردگی پایین بودن عزت نفس اضطراب مستمر و تنیدگی عصبی در فرزندان وجود دارد. نتایج این تحقیق که با استفاده از آزمون کتل انجام گرفته است 88 درصد درون گرایی، 60 درصد ثبات خلق، 65 درصد گسیخته خوبی پارانوئیدی، 68 درصد               بی اعتمادی اضطراب آمیز، 84 درصد تنش عصبی را در فرزندان خانواده طلاق نشان داد. به علاوه نتایج تحقیق نشان داد که پایین بودن عزت نفس و طلاق همبستگی مثبت (15%) وجود دارد.

ریچمن (1988) واکنش های گوناگونی را نسبت به طلاق والدین در کودکان پیش دبستانی توصیف نموده است مانند احساس غم و اندوه، انزوا، اضطراب، بد اخلاقی، اضطراب شدید نسبت به جدایی از والد باقی، ترس از جدائی، کابوس، مشکلات تغذیه و خواب، او اشاره کرده است که پسرهایی که در کنار مادر می مانند بیشتر احتمال دارد که دچار مشکل شوند به نظر او کودکان در رویارویی یا جدائی از والدین به گونه های متفاوت واکنش نشان می دهند. برخی خود را سرزنش می کنند خشم شدیدی ممکن است نسبت به والد باقی ابراز شود کودک ممکن است نسبت به سرنوشت والد غایب خود دچار اشتغال خاطر شود.

تحقیقات و مطالعات متعدد بالدوین وکال درسال 1999 نشان می دهد که بین فضای حاکم بر خانواده و مشکلات رفتاری کودکان رابطه وجود دارد. آنها بیان نمودند که افراط و تفریط در زمینه هایی چون پذیرش توجه و مراقبت آزادی و توقع و انتظار و تشویق و انجام کارهای نادرست و خلاف نقش مهمی را در ایجاد مشکلات رفتاری کودکان ایفا می کند.

بررسی مقایسه مشکلات رفتاری کودکان سن دبستان خانواده های با یا بدون وقوع طلاق در دبستان های شهر همدان توسط ژیلا ساجدی و زهرا حبیبی نشان داد که بین میانگین نمرات کسب شده در دو گروه کودکان خانواده های با یا بدون وقوع طلاق از نظر سازگاری فردی، اجتماعی، فیزیکی، سازگاری در منزل، مدرسه و سازگاری کل شخصیت اختلاف وجود دارد و کودکان متعلق به خانواده های مطلقه با درصد بالا دارای مشکلات رفتاری بودند  و اختلاف معنی دار آماری بین میانگین نمرات دو گروه وجود داشت.

[1]-Isabella

[2]-Kendler

[3]-Nelson & Israel

[4]-Kelly & Wallerestein

[5]-Tuckman