نظریه های افسردگی از دیدگاه روانشناختی

نظریه های افسردگی

به اعتقاد الگوی زیستی، افسردگی اختلال بدن است. که بر مغز، عوامل ژنتیکی و انتقال دهنده های عصبی که به دو گروه با دو ساختار شیمیایی مختلف تقسیم می شوند: کاته کولامینها[1] ، که شامل نوراپی نفرین، اپی نفرین و دوپامین می شوند؛ و ایندولامینها[2]، که سروتونین و هیستامین را شامل می شوند، و بر نابهنجاریهای خواب متمرکز است (سلیگمن[3]، 2012). در راستای الگوی تبیین زیستی اختلال افسردگی، در تعداد زیادی از مطالعات، ناهنجاری­های زیستی در بیماران دچار اختلالات خلقی گزارش شده است. نوراپی نفرین و سروتونین دو نورو ترانسمیتر از نوع آمین زیستی هستند که بیشترین دخالت را در پاتوفیزیولوژی اختلالات خلقی دارند. نظریه­ای دیگر دال بر دخالت دوپامین در بروز این اختلال دارد. داده­ها حاکی از آن است که فعالیت دوپامینی ممکن است در افسردگی، کاهش یابد. دو نظریه جدید هم درباره ارتباط دوپامین با افسردگی وجود دارد: یکی اینکه در افسردگی ممکن است سیر دوپامینی مزولیمبیک دچار کژکاری شده باشد و دیگری اینکه ممکن است گیرنده نوع 1 دوپامین (D1) در این بیماری کم کار شده باشد (انجمن روانشناسی آمریکا، 2013).

چنانچه افسردگی را در الگوهای روانشناختی آن پیگیری کنیم، به چند رویکرد بر می خوریم. در الگوی روان­پویشی، نظریه پردازان پویشی، بر سه علت در افسردگی تأکید می کنند:

1- خشمی که متوجه خود شده است

 فرد افسرده در دوران کودکی خود عشق شدیدی را پرورش می دهد که با دلسردی فردی دیگر تضعیف می شود. او از اینکه دلسرد شده است، احساس خشم می کند. انرژی لیبیدویی نهفته، در عشق آزاد می شود، ولی متوجه فرد دیگری نمی شود. در عوض، من  [4]با فرد از دست رفته همانند سازی کرده یا او را جذب می کند و لیبیدوی آزاد شده، متوجه این بخش از من  می شود. خشمی که در اصل نسبت به آن شخص احساس می شده، اکنون به خود[5] بر می گردد(بوش[6]، 2013). ضایعات و طرد بعدی، این ضایعه اولیه را دوباره فعال می سازند و باعث می شوند که خشم فرد افسرده، متوجه شخص خیانتکار اصلی شود که اکنون در من او ادغام شده است.

 

2- وابستگی بیش از اندازه به دیگران برای عزت نفس:

فرد افسرده برای عزت نفس خود بیش از حد به دیگران وابسته است و چنانچه این نیاز برطرف نشود، عزت نفس او تنزل می یابد. افراد افسرده به صورت معتادان محبت انگاشته می شوند که به طرزی بی نظیر در ایجاد محبت دیگران ماهر شده اند و همواره دوست دارند سرشار از محبت باشند. با این حال، فرد افسرده غیر از دریافت این محبت، برای شخصیت واقعی فردی که او را دوست دارد اهمیت چندانی قائل نیست (مارکیس[7]، 2011).   

3- درماندگی در رسیدن به هدفها

  ادوارد بیبرینگ[8] (1953) معتقد است افسردگی زمانی ایجاد می شود که من در برابر آرزوهایش احساس درماندگی می کند. احساس درماندگی در دستیابی به اهداف عالی من موجب از دست دادن عزت نفس می شود که ویژگی اصلی افسردگی است (مارکیس، 2011).

مطلب مشابه :  علل اختلال اضطراب اجتماعی با توجه به دیدگاه های مختلف

در نظریه های اصالت وجودی بر از دست دادن عزت نفس متمرکز می شوند. شیء از دست رفته می تواند واقعی یا سمبلیک باشد. قدرت، مقام اجتماعی یا پول. علت شایع افسردگی در مردان از دست دادن شغل است. شغل بیانگر ارزش شخص در نظر خودش می باشد. علت شایع افسردگی در زنان از دست دادن همسر بوده است. این از دست دادن فقط شخص مورد علاقه نبوده، بلکه منبع اصلی ارزش وی بوده است، زیرا موقعیت اجتماعی زن به طور سنتی مبتنی بر نقش شوهر بوده است. علاوه بر آن با از دست دادن نان آور خانواده ممکن است امرار معاش دچار مخاطره گردد(لوویس[9]، 2012).

در نگاه نظریه پردازان انسانگرایی ممکن است بر اختلاف من آرمانی شخص و ادراک وی از حالت واقعی امور تاکید ورزند. بر اساس نظریه آنان افسردگی احتمالاً زمانی ظاهر می شود که اختلاف بین من واقعی و من آرمانی خیلی زیاد می شود. به طوری که برای شخص قابل تحمل نباشد.این اندیشه با شواهد تجربی جمع آوری شده توسط محققانی که میزان خودارزیابی افراد افسرده و غیر افسرده را بررسی کرده اند مطابقت دارد (راجرز[10]، 2010؛ به نقل از فیست و فیست، 1390).

نظریه پردازان گشتالتی باور دارند میزان افسردگی در طول جلسه درمان نوسان دارد. چون در گشتالت درمانی، رفتارها به صورت لحظه ای تغییر می کنند، روش ثابت و معینی برای رفع افسردگی مطرح نمی شود (شارف[11]، 1390).

رفتار درمانگرها به طور کلی دنبال تقویت کردن فعالیت ها و تعاملات اجتماعی بیماران هستند. چون بیماران افسرده معمولاً انسان های منفعلی هستند، مداخلات رفتاری در آن ها احساس تسلط و حق انتخاب ایجاد می کند. فرض کلی در رفتار درمانی بر این است که تغییر رفتار موجب تغییر فکر و احساس می شود (شارف، 1390).

در نگاه گلاسر بعنوان نظریه پرداز واقعیت درمانی(1985) انسان ها افسرده نمی شوند بلکه افسردگی را انتخاب می کنند و رفتار افسردگی را نشان می دهند. درگیر شدن در یک عمل فعالانه به انسان ها کمک می کند رفتارهای افسرده و احساس بدبختی آن ها جای خود را به احساس کنترل بیشتر بدهد که با احساس مثبت تر و آرامش جسمی بیشتر همراه است(شارف، 1390).

طبق دیدگاه فمینیستی، زن ها دلایل زیادی دارند که دو برابر مردها افسرده باشند. زن ها چون یاد می گیرند وابسته و درمانده باشند و دیگران را خشنود کنند دچار افسردگی می شوند زیرا احساس می کنند کنترلی روی زندگی خویش ندارند و نمی توانند ابراز وجود کنند. تأکید جامعه بر ظاهر زنان و این که ارزشمندی آنان بستگی به نظر مردان دارد، احساس ناتوانی و عجز زنان را تشدید می کند. زن ها به این دلیل بر اثر خشونت، مزاحمت جنسی یا تبعیض در محیط کار دچار افسردگی می شوند که روی محیط خویش کنترلی ندارند. عوامل دیگری چون بارداری، زایمان و خانه داری نیز می توانند تاثیر مثبت یا منفی بر زنان بگذارند (شارف، 1390).

مفهوم بندی هایی که نظریه پردازان شناختی، در مورد افسردگی ارائه کرده اند عبارتند از تریاد شناختی، مارپیچ نزولی افسردگی و جامعه گرایی و خودمختاری. این مبنای نظری افسردگی، چارچوبی برای کاربرد راهبردهای شناختی و دیگر راهبردها فراهم می آورند.

مطلب مشابه :  شکست دادن خجالت زدگی با چند پیشنهاد کارا و موثر 

تریاد شناختی[12] به نگاه منفی افسرده ها در مورد خودشان، دنیا و شکست هایشان اشاره دارد (شارف، 1390).

دیدگاه نظری دیگر در مورد افسردگی مارپیج شناختی[13] است. مارپیچ نزولی افسردگی که با تریاد شناختی رابطه دارد، روابط طرحواره ها، افکار خودکار منفی و ادراک های منفی را نشان می دهد. بک (1983) با بررسی بیشتر افسردگی دریافت دو بعد دیگر هم در افسردگی مهم اند: وابستگی اجتماعی و خودمختاری. انسان های خودمختار به طور کلی شخصیت هایی هدفمند، مستقل و مسمم دارند. در هنگام افسردگی از این که نمی توانند خودپنداره خویش را حفظ کنند ناراحت می شوند. ولی شخصیت های سلطه پذیر به وابستگی، نزدیکی و توجه و مراقبت دیگران اهمیت می دهند. آن ها در هنگام افسردگی حساسیت خاصی نسبت به طرد شدن و از دست دادن روابط میان فردی پیدا می کنند(شارف، 1390).

در یکی از قدیمی­ترین نظریه­های رفتاری افسردگی این بود که نشانه­های افسردگی حاصل کاهش تقویت­های مثبت هستند. طبق این دیدگاه، افراد افسرده به این علت از زندگی کنار می­کشند که دیگر مشوق­هایی برای فعال بودن ندارند. موضع رفتاری قدیمی دیگری اعلام می­دارد که مهارتهای اجتماعی معیوب در افسردگی دخالت دارند. طبق مدل­های رفتاری، رویدادهای زندگی استرس زا عامل سومی هستند که در افسردگی دخالت دارند، زیرا توانایی فرد را در انجام دادن الگوهای مهم و نسبتاً خودکار رفتار، مختل می­کنند. یک مدل مهم رویکرد رفتاری به افسردگی درماندگی آموخته شده است که اعلام می­دارد افراد افسرده خود را قادر به تأثیرگذاری بر محیطشان نمی­بینند. طبق نظریه جدیدتر درماندگی آموخته شده، انواع انتساب­هایی که افراد افسرده می­کنند، باعث می­شوند وقتی که آنها با رویدادهای ناگوار زندگی روبه رو می­شوند، در برابر احساس ناامیدی خیلی آسیب پذیر باشند(سلیگمن، 2011).

در دیدگاه شناختی، افراد در صورتی دچار اختلال افسردگی می­شوند که تجربیات اولیه آنها را طوری حساس کرده باشد که به نوع به خصوصی از ضایعه یا رویداد استرس زا شیوه خاصی واکنش نشان دهند. وقتیفرض­های ناکارآمد فعال شدند «افکار خودآیند منفی[14]» را بر می­انگیزاند این رشته افکار را بک[15] مثلث شناختی[16] نامید. مثلث شناختی، دیدگاه منفی به خود، دنیا، آینده است. بک اظهار داشت که وقتی این نحوه­ی افسرده ساز درنظر گرفتن خود، دنیا و آینده فعال می­شود از طریق فرآیند چرخه­ای استمرار می­یابد. افزون براین تحریف­های شناختی هستند یعنی خطاهایی که افراد افسرده هنگام نتیجه­گیری از تجربیاتشان مرتکب می­شوند(قاسم زاده، 1393).



1 Catecholamine’s                                                                                                                                 2Indoleamines

3 Medial Forebrain Bundle                                                               

[3] Seligman, P

[4] Ego

[5] Self

[6] Busch

[7] Markis

1 Edward Bibring

[9] Lewis

[10] Rogers

[11] Sharf, D

[12] Cognitive triad 

[13] Cognitive spiral

[14] Negative automatic thoughts

[15] beck

[16] Cognitive traid